#خاطرات_زندان (4) یه هم‌اتاقی داشتیم اسمش معراج بود، سرباز وظیفه نیروی انتظامی

Alireza Zojaji


twitter thread from Alireza Zojaji




#خاطرات_زندان (4)
یه هم‌اتاقی داشتیم اسمش معراج بود، سرباز وظیفه نیروی انتظامی.
یه روز تو تظاهرات دیده بود مافوقش با یه دست، گردن یه دخترخانم رو گرفته داره رو زمین می‌کشه، میاره. غیرتی شده بود با لگد زده بود تو شکم مافوقش.
/1
چون این جرم به تنهایی جرم سنگینی نبود، بهش بسته بودن که کانکس نیروی انتظامی جلوی بازار رو هم این آتش زده.
18 سالش بود، اما روحیه‌ش خیلی کوچک‌تر بود. قشنگ تو بچگی گیر کرده بود.
/2
اهل رشت بود، باباش دندونپزشک بود. خودش اما با وجود این که در یک خانواده‌ی تحصیل‌کرده بزرگ شده بود، علاقه‌ای به درس‌خوندن به صورت کلاسیک نداشت. از بچگی عاشق موتورسیکلت بود و از نوجوانی در یک تعمیرگاه مشغول تعمیر موتور شده بود. انواع موتور رو به صورت فنی، استادانه می‌شناخت.
/3
از معدود جوان‌هایی بود که برای زندگیش هدف مشخص تعیین کرده بود. می‌خواست بعد از سربازی بره فلان کالج کانادا
در رشته مکانیک موتورسیکلت درس بخونه، تا بتونه از دانشگاه بوگاتی تو ایتالیا پذیرش بگیره، بشه استاد طراح بوگاتی.
/4
قبلا طرح یه موتورسیکلت برای بوگاتی ارسال کرده بود، کلی تشویقش کرده بودن و این مسیر رو جلوی پاش گذاشته بودن.
/5
امید یکی دیگه از بچه‌های هم‌اتاقیمون مکانیک اتوموبیل بود، یه بار تو اتاق صحبت از موتور دوزمانه شده بود، یه چیز فنی گفته بود که به نظر معراج درست نبود، معراج قشقرقی به پا کرد که در نهایت فقط با عذرخواهی امید و اقرار به غلط کردم، رضایت داد.
/6
معراج بدن تپلی داشت، تختش هم طبقه‌ی دوم بود. وقتی می‌خواست از پایین بره رو تخت یا از تخت بیاد پایین عین یه پاندا قِل می‌خورد. برای همین گاهی بهش «پاندای دوست‌داشتنی» می‌گفتم.
/7
گفتم که تو زمان بچگی گیر کرده بود. این باعث شده بود با یه خبر خوب یه هفته کبکش خروش بخونه، با یه خبر بد هم تبدیل به موجودی می‌شد که هیچ جور نمی‌شد تحملش کرد.
/8
حضرت بازپرس در تحقیقات دادسرا به این نتیجه رسیده بود که معراج نقشی در آتش زدن کانکس نداشته و پرونده رو برای دادگاه ارسال کرده بود.
/9
یه روز تو زندان یه ابلاغیه به دستش رسید که قاضی دادگاه تحقیقات پرونده در مورد آتش زدن کانکس رو ناقص تشخیص داده بود و پرونده رو مجددا به دادسرا ارسال کرده بود. از اون روز معراج با همه دعوا داشت. بچه‌ها هم که علتش رو می‌دونستن باهاش مدارا می‌کردن.
/10
درست یه هفته بعد یه ابلاغیه از دادسرا به دستش رسید که برای معراج در عنوان اتهامی تخریب اموال دولتی، منع پیگرد زده بودن.
/11
جالبش این بود که تاریخ این نامه قبل از ارسال پرونده به دادگاه بوده و گویا این نامه ضمیمه پرونده نشده بوده، برای همین هم قاضی، اون زمان تحقیقات پرونده رو ناقص تشخیص داده بوده.
/12
هیچی دیگه، پاندای ما تبدیل به موجودی شده بود که هر جا می‌رفت ازش قلب می‌ریخت! همه رو مهمون می‌کرد. نشسته بود برای مجازات اتهام کتک زدن مافوق و بعدش برنامه‌ریزی می‌کرد: دو ماه که تا حالا کشیدم. اگر یه ماه دیگه هم بمونم درخواست عفو مشروط می‌دم، می‌رم بیرون.
/13
با انتقال بقیه سربازیم به رشت هم موافقت می‌شه، می‌رم رشت. بعدش هم که میرم کانادا و کالج و بوگاتی و …
یکی از همین خصوصیات کودکانه‌ی معراج این بود که اول حرف می‌زد، بعد روی جوانب حرفش فکر می‌کرد.
/14
یه شب به یه مناسبتی به بچه‌های اتاق گفت: خداییش تو کل این بند از بچه‌های این اتاق …خل‌تر وجود نداره. بعد چشمش به من افتاد. حرفش رو مثلاً تصحیح کرد: البته به جز حاجی! (به من می‌گفتن حاجی)
اتاق ترکید از خنده!
/15
آقا افشین که حدود 45 سال سن داشت، گفت: باید بگی: بلانسبت حاجی. در مورد آقا افشین هم بعدتر خواهم نوشت.
بابای معراج چند باری برای پیگیری کارهای معراج به تهران اومد. یه بار دو کتاب تخصصی تعمیر موتور براش آورد. معراج بال درآورده بود. می‌گفت: دیگه راحت حبس می‌کشم…
/16
مسئول خرج اتاق من بودم. یه بار که داشتم حساب کتاب می‌کردم، گفتم: بچه‌ها خرج اتاقمون زیادی رفته بالا. باید یه کم صرفه‌جویی کنیم. ببینیم از چی می‌تونیم بزنیم. همون قدم اول نوشابه رو کلا حذف کردیم.
/17
بعضی از غذاهای زندان اصلا قابل خوردن نبود. مثلا کشک بادمجون یا آش زندان. این جور موقع‌ها بچه‌ها با مواد اولیه که از فروشگاه بند می‌خریدن، مثل تخم مرغ و رب و ماکارونی و روغن و سیب‌زمینی و پیاز و …، یه غذا سر هم می‌‌کردن.
/18
وقتی گفتیم: خرج رو بیاریم پایین، معراج پرید وسط که از این به بعد غیر از غذای زندان هیچ کس هیچی نخوره. جالبش این بود که معراج خودش هیچ کدوم از غذاهای زندان رو نمی‌خورد، ولی بقیه فقط چند وعده رو در هفته نمی‌خوردن.
/19
وقتی دیدم معراج اصرار داره که هیچ کس غیر غذای دولتی چیزی نخوره، گفتم: آقا معراج یه شرطی داره. شما دوشنبه و چارشنبه این هفته که غذا عدس پلو و رشته پلوئه، فقط غذای زندان رو بخور.
/20
همین دو وعده رو اگر خوردی، از این به بعد نه فقط این حرفت رو قبول می‌کنیم، بلکه کلا هر چی تو بگی تو اتاق حرف، حرف توئه.
گفت: جدی می‌گی حاجی؟ گفتم: جدی می‌گم.
/21
اون روز شنبه بود. معراج رفت تو کار روزشماری برای دوشنبه و چهارشنبه تا بعدش بشه فرمانده بلامنازع اتاق. به بچه‌ها هم می‌گفت: از چارشنبه هرچی من میگم باید تو اتاق اجرا بشه.
/22
فرداش گفت: حاجی، همین که دیشب گفتی، بنویسم امضا کنی؟ به سبک زندان گفتم: امضا نمی‌خواد، حاجی حرفش سنده! اصرار کرد. گفتم بنویس یه کاریش می‌کنم. نوشت. من هم یه تار سبیلم رو کندم دادم بهش گفتم بچسبون زیرش.
/23
چسب که نداشتیم. با خمیر دندون چسبوند پایین کاغذ و با خوشحالی به بچه‌ها نشون می‌داد و می‌گفت: از چارشنبه حرف حرف منه!
/24
بچه‌ها میومدن پیش من می‌گفتن: اگر معراج این دو وعده رو بخوره، ما دهنمون سرویس می‌شه ها!
من می‌گفتم: نگران نباشین. بذارین آخر کار رو نگاه کنین.
ولی راستش خودم هم کمی دلشوره داشتم که اگر بخوره چه بلایی سرمون میاد!
/25
روز دوشنبه که عدس پلو بود بچه‌ها ماکارونی درست کرده بودن و معراج طبق قرار می‌خواست فقط عدس پلو بخوره. ما یه تخفیف هم به معراج دادیم: تو عدس پلو رو کامل بخور بعد بیا ماکارونی بخور.
/26
معراج دو سه قاشق از عدس پلو خورد، بعد خیلی آهسته پاشد باقی عدس پلو رو خالی کرد توی سطل. بعد همون جا ایستاد و با صدای بلند گفت: دوستان شاهد باشن، من از این به بعد در مورد کارهای اتاق هیچگونه زری نخواهم زد!
اتاق منفجر شد!
/27
یه بار معراج از من پرسید: حاجی من چه جور آدمی هستم؟
پاسخ دادم: هدفدارترین، مصمم‌ترین و در عین حال پانداترین آدمی که من تو زندگیم دیدم.
/28 پایان

Leave a Reply

Your email address will not be published.